حكيم ابوالقاسم فردوسى

221

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خود انديشيد كه اگر سرش از دست رود ، ديگر تنش را ارزشى نخواهد بود . ليك چون كى خسرو نامدار از راز او آگاه شد ، به زور كردگار گيهان آفرين و بسان شيرى كه بر گورخر نرى دست بزند و او را به خاك آورَد ، با دست چپش گردن شيده و با دست راستش پشت او را گرفت و به بالا برد و به سختى بر زمينش بزد . از آن زخم و درد ، همهء مهره‌هاى پشت شيده ، بسان نِى بريخت و پِى او از هم بگسست . آنگاه كى خسرو تيغ تيزى از ميان بركشيد و سراسر بر آن نامور را دريد و جوشنش را چاك چاك بكرد : پس به رهّام گفت : اين بدِ ناهمال ، اين پشنگ دلاور ، خال من بود . پس از اين كه كشته شد ، ديگر بر او مهربانى كنيد و دخمه‌اى خسروانى بسازيد و سرش را با مشك و خوشبوى و گلاب و تنش را با كافور ناب بشوييد و گردنبند زرّين بر گردنش نهيد و كلاهى آكنده به شاهبوى بر سرش گذاريد . در همان هنگام ترزفان شيده بنگريست و بديد كه چگونه تن آن شاه نامبردار را از روى آن ريگها برداشتند و به سوى سپاه شاه ايران بردند . پس خروشان به نزد شاه ايران آمد و گفت : اى پادشاه نامور دادگر ، بدان كه من يك بندهء زار شيده بودم و سوار جنگى و پهلوان نبودم . پس اى شاه ، مرا به مِهر خود ببخشاى تا آسمان نيز از جان تو شاد باشد . شاه ايران كه چنين شنيد ، به دو گفت : آنچه كه از من ديدى ، به نياى من ، افراسياب ، در ميان تورانيان بگوى . از سوى ديگر دل و ديدهء نامداران توران به راه بود تا ببينند كه شيده چه هنگامى از آوردگاه مىآيد . ناگهان سوارى برهنه سر ، با ديدگانى خونبار بر آن ريگهاى نرم بيآمد و آن راز پوشيده را آشكار ساخت و همهء آن كار را به سالار توران بگفت . شاه كه چنين شنيد ، ديگر از گيتى نااميد گشت و موهاى سپيد چون كافورش را از سر بكَند و ريگ روان بر سر بريخت . همهء پهلوانان كه چنين ديدند ، از ميان سپاه بيرون شدند . هر كسى كه رخسار شاه تركان را بديد ، جامه و دل خويش را بردريد . چنان خروشى از سپاه برخاست كه خورشيد و ماه نيز بر ايشان بخشايش آورد . پس افراسياب مويه كنان گفت : از اين پس ديگر آرام و خواب نجويم . شمايان نيز مرا در اين سوگ يارى